|
بنام خدا
امروز 5/9/95 برای ثبت گزارش فرهنگی و واقع نگاری آماده رفتن به مدرسه شدیم. امروز بر خلاف همه ی روزهای که می رفتیم کارورزی من و حسین شاه امیری زودتر از همه بچه ها آمدیم پیش اتوبوس . چند دقیقه ای منتظر موندیم تا بقیه بچه ها هم اومدن .همه با هم سوار شدیم و مثل همیشه با شور واشتقاق راهی مدرسه شدیم. وقتی رسیدیم و وارد حیاط شدیم بچه ها زنگ اول رو خونده بودن و آمده بودن داخل حیاط. ما هم پخش شدیم بینشون،اطراف هر کدوم از دانشجوهارو چند تا از دانش اموزان گرفته بود وبا هم صحبت می کردن تا اینکه زنگ کلاس به صدا در اومد.وقتی بچه ها رفتند سر کلاس ما هم رفتیم تو راه رو مدرسه پیش آقای سجادی،بعد از سلام واحوال پرسی آقای سجادی از ما خواست از ما خواست که دو زنگ اول رو بریم سر کلاس وبه ثبت گزارش واقع نگاری (اینکه یه دانش آموز را زیر نظر بگیریم و تمام وقایعی رو که انجام میده ثبت کنیم)و پس از ان برای ثبت گزارش فرهنگی بریم پیش معاون پرورشی و اطلاعات مورد نیاز رو کسب کنیم. بچه ها هم بین کلاسا تقسیم شدن من و دوستم حسین هم رفتیم سر کلاس پنجم که معلمشان آقای مهدیان داشت از انها املا می گرفت. به گرمی ازمااستقبال کرد بچه ها هم صلوات فرستادن وما رفتیم در انتهای کلاس نشستیم،معلم هم شروع کرد به خواندن ادامه ی متن املا. منم سریع بین بچه ها نگاه گردم تا یکی از آنها رو زیر نظر بگیرم و وقایعی رو که انجام میدهد رو ثبت کنم. دانش آموز ی که توجه من رو جلب کرده بود اسمش علی محمد پاپیران بود که دو میز جلوتر از من نشسته بود. وقتی معلم متن املا رو می خواند زود می نوشت وسریع سرش را بلنک میکرد به ما یا به اطراف نگاه می کردم و می خندید. بر خلاف بقیه دانش اموزان که می گفتند آقا چی،آقا یه بار دیگه تکرار کنید اصلا حرفی نمی زد.به نظرم دانش آموز خیلی زرنگی بود.وسط املا بود که یکی از دانش اموزان از دانش آموزی که کنار علی محمد نشسته بود یه خودکار خواست که علی محمد بهش گفتم مگه اینجا بوفه است. تا پایان املا عکس العمل خاصی انجام ندادبود تا اینکه املا تمام شد .معلم داشت برگه ها رو جمع می کرد که بچه ها شلوغ کرده بودن. علی محمد هم بیخیال از رو میز بلند شد رفت پیش دوستاش حرف می زد. معلم هم فقط می گفت ساکت تا زنگ بخوره. تا این زنگ تفریح شد بارون هم می بارید علی محمد هم بیخیال بارون وسط حیاط داشت می دوید که یهوی از جلوی چشمام نا پدید شد ولی بعد چند دقیقه دوباره دیدمش که داشت دنبال یکی از بچه ها می دوید. تا اینکه زنگ کلاس به صدا در اومد منم برخلاف بقیه زنگ گفتم این بار زودتر برم سر کلاس تا ببینم رفتار علی محمد قبل از ایکه معلم بیاد چطوره. وقتی علی محمد اومد سر کلاس تند تند نفس می زد و لباساش هم خیس بودن،زودپیراهنش رو در آورد وبایک کتاب به خودش باد می زد مثل اینکه خیلی دویده بود و گرمش بود. تا اینکه معلم اومد سر کلاس و درس علوم رو شروع کرد.چند تا از اعضای بدن رو روی تخته نوشت و در مورد اون اعضا از بچه ها سوال می پرسید.علی محمد هم اصلا به معلم توجهی نداشت وداشت با پیراهنش ور می رفت،یه بار درش میاورد یه بار می پوشیدش باکتاب علومش هم به خودش باد می زد وبرخلاف بقیه دانش اموزان که می گفتن اقا ما جواب بدیم اصلا حرفی نمی زد. تا اینکه معلم ازش پرسید علی محمد موجود زنده چه ویژگی های داره؟من که فکر کردم چون حواسش به درس نبود بلد نیست جواب بده ولی سریع بلند شد وجواب درست رو گفت،معلم هم از بچه ها خواست که اونو تشویق کنند علی محمد هم یه نیش خندهی زد ونشست سر جاش وتقریبا تا آخر زنگ عکس العمل خاصی انجام نداد.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۵ساعت 11:12  توسط رضا رییسی زاده
|
|